او را دوست میداشتم
I used to love her
ولی باید می کشتمش
But I had to kill her
باید دو متر زیر خاک چالش می کردم
I had to put her six feet under
هنوز هم میتوانم صدای اعتراضش را بشنوم
And I can still hear her complain
من او را دوست داشتم، اوه، آره
I used to love her, oo, yeah
ولی باید می کشتمش
But I had to kill her
می دانستم که دلم برایش تنگ میشود
I knew i’d miss her
پس باید او را نگه میداشتم
So I had to keep her
او درست در حیاط خلوت من دفن شده است
she’s buried right in my backyard
من او را دوست داشتم، آره
I used to love her, oo, yeah
ولی باید می کشتمش
But I had to kill her
خیلی غرولند میکرد، مرا روانی می کرد
She bitched so much, she drove me nuts
حالا اینطوری راحت ترم، آره
And now i’m happier this way,yeah
او را دوست داشتم
I used to love her
ولی باید می کشتمش
But I had to kill her
باید دو متر زیر خاک چالش می کردم
I had to put her six feet under
هنوز هم میتوانم صدای اعتراضش را بشنوم
And I can still hear her complain
"Guns n roses"
بخشی از "زندگی بی تفاوت"
در روزی تعطیل، تعطیلی دائمی
On a holiday, a permanent vacation
من با سیگار و ش.ر.ا.ب زنده ام
i’m living on a cigarette with wine
...........
زندگی بی تفاوتی را می گذرانم
I lead a reckless life
و به نصیحت تو نیازی ندارم
And I don’t need your advice
من زندگی بی تفاوتی را می گذرانم
I lead a reckless life
و تو میدانی که این تنها عیب من است
And you know it’s my only vice
....................
بخشی از "آقای براون استون"
من حدود ساعت هفت بیدار میشوم
I get up around seven
حدود نُه از رختخواب بیرون می آیم
Get outta bed around nine
نگران چیزی نیستم
And I don’t worry about nothin’ no
چون نگرانی چیزی جز تلف کردن وقت نیست
Cause worryin’s a waste of my time
...............
بخشی از "لوکوموتیو"
من توهمی برای خودم خریدم
I bought me an illusion
و آن را به دیوار نصب کردم
And I put it on the wall
و اجازه دادم که ذهنم را با رویا پر کند
I let it fill my head with dreams
.........
مهربانی گنج است
Kindness is a treasure
چیزی که تو چندان به من نشان نداده ای
And it’s one towards me you’ve seldom shown
........
میدانی که من دوست دارم سر تو را بتراشم
Ya know i’d like to shave your head
و تمام دوستانم میتوانند
And all my friends could
آن را قرمز کنند
Paint it red
زیرا عشق برای من، خیابانی دوطرفه است
Cause love to me’s a two way street
و چیزی که من واقعاً می خواهم آرامش است
And all I really want is peace
........
اگر عشق کور است
If love is blind
به گمانم باید برای خودم عصایی بخرم
I guess i’ll buy myself a cane
عشق واقعاً عجیب است
love’s so strange
پ ن عجیباً غریبا: یه جایی تو اواخر کتاب "ثریا در اغما" نوشته ی نویسنده ی مرحوم ِ مورد علاقه ام "اسماعیل فصیح"، جلال به لیلا پشت تلفن میگه؛ «دوسِت دارم.» لیلا میگه؛ «چی؟ صدات نمیاد.» و جلال میگه؛ «هیچی.» و با خودش فکر می کنه؛ «هیچی مسخره تر از این نیست که به یکی بگی "دوسِت دارم" و طرف بگه؛ چی؟ صدات نمیاد.» و عجیباً غریبا که تو این هفته بابت چنین مساله ای کلی شرمنده شدم.
پ ن 1: خیلی طرح کوتاه و بلند دارم ولی انگار به راه انداز احتیاج دارم.
پ ن 2: یه صحنه جالب از یه فیلم کمدی به اسم "سوپر هیرو"؛ قهرمان فیلم رفته وام بگیره. رو میز مدیر بانک یه نوشته هست؛
No job?
No credit?
No problem
بعد تا پسره میاد حرف بزنه، مدیر نوشته رو با یه کاغذ دیگه عوض می کنه؛
No job?
No credit?
eat shit
پ ن 3: بهش گفتم؛ «تو چقدر باریکی، نشکنی تو باد...» بعد نگاه کردم، اصلاً کون (اِ... ببخشید باسن) نداشت. گفتم؛ «تو رو چی میشینی؟» یه چیزی گفت که قشنگ گذاشت دَرَم، (ببخشید؛ مرا ضایع نمود.) گفت؛ «رو پای دیگران»
پ ن 4: از مصداقهای بارز خریته که یه جا بخونی؛ یه شرکت ژاپنی نرم افزاری داده بیرون که هر جای شهر باشی آدرس و مشخصات نزدیکترین توالت رو بهت میده، بعد با خودت فکر کنی که کاش ما هم چنین برنامه ای بنویسیم.
پ ن 5: برعکس فرهاد که خونده؛ «جمعه حرف تازه ای برام نداشت» این جمعه ی من حرف تازه ای داشت که جبران پنجشنبه ی مزخرفم رو کرد. پنجشنبه ای که یکی دیگه چسبوند به یکی دیگه و خجالتش رو ما کشیدیم. پنجشنبه ای که تو جمعی نشستم که شغل شریفشون شرخری حرفه ای بود.
قدم میزنم،آروم وتنها. با صدای اذان سیگار روشن می کنم. جلوی ورودی ساعی، رنج پایین و بالا کردن از پله ها رو به خاطر دستشویی به جون میخرم. پایین پله های ورودی اصلی یه پسر بچه پنج،شش ساله با عینک گرد میدوه سمتم. یه دستش رو طرف استخر اردکها گرفته. صدام میکنه؛ «عمو» همه ی انرژیم رو تو لبخند و صدام جمع میکنم؛ «جانم؟» جلوش چمباتمه میزنم از گوشه ی چشم مادرش رو که با ده متر فاصله ما رو می پاد میبینم. میگه؛ «اینا رو برام میگیری؟» منظورش اردکهای تو استخر خشکن. کمی طول میکشه تا بهش توضیح بدم که اونجا خونه ی اردکهاست و نباید به زور بیرونشون آورد و تازه حالا وقت خوابشونه. بعد که میبینم ننه بچه داره میاد سمتم پا میشم و میرم طرف دستشوئی.
یه ربع بعد که از پارک میزنم بیرون، صد متر پایین تر دوباره میبینمشون. بچه داره اصرار می کنه که برگردن پیش اردکها و ننه ی فهیم میگه؛ «اون عقابا رو دیدی؟ یهو میان گاز میگیرن میبرنت ها.» قدمهام رو تند میکنم تا دوباره بچه دست به دامن من نشه و تو دلم به ننه ی بچه میگم؛ «.... تو ادبیاتت از الان داری بچه رو به فاک میدی.»
پ ن1: همونجوری که لاکپشتها پرواز می کنن، عقابها هم لابد گاز میگیرن.
پ ن2: خدائیش چند درصد ماها از پدر و مادرهامون بابت رفتارهاشون راضی ایم؟ اصلا چند درصد ماها از زندگیمون راضی ایم؟
پ ن 3: وقتی یاد این افتادم واسه خودم کلی تنهایی خندیدم. به یکی گفتم؛ «میدونی کونم از کجا می سوزه؟» بعد یهو یادم افتاد که باید مودب باشم. گفتم؛ «می دانید ماتحت من از چه رو می گدازد؟»
میشینم. "پافی" هم جلوم رو زمین می شینه. نگاش می کنم آروم میگم؛ «خوش به حالت.» با بدجنسی دود رو تو صورتش فوت می کنم. آروم بلند میشه تا بره آب بخوره. همیشه بعد از این کار من آب میخوره انگار به دود بدجوری حساسه. "پافی" که میره، به در نیمه باز حیاط نگاه می کنم و پشت سر "پافی" میگم؛ «خُب برو، تنهایی تا اومدنش تو تردید شنا می کنم.» نمی دونم پافی فلسفه ی این قضیه رو می فهمه یا نه؟
یاد یه سریال روسی میفتم که خیلی سال پیش تلوزیون نشون میداد. یه سریال درباره جنگ جهانی، تو ژانر جاسوسی بود. اسمش یادم نیست اما اسم کتابی که از روی اون ساخته بودنش "لحظات هفده گانه ی بهاری" بود. چه اسم دَخی داشت، (دَخ ایز آنتونیم آف نادَخ) میتونم کاملاً درکش کنم. چشمم نرم دندم کور، باید عاقل باشی تا لحظات هفده گانه ی بهاری نداشته باشی. آخه از کسی که تو لیست خریدش "عرق" و "قبله نما" کنار هم نوشته شدن چه انتظاری غیر از لحظات هفده گانه ی تابستانی میره؟
(این روز بیش از یه ماه پیش اتفاق افتاده، حالا من دیگه نه حیاط دارم، نه چمن، نه پافی)
پ ن فیلم: چقدر خوشحالم برای دیدن "وقتی همه خوابیم" نرفتم سینما. کاش به جای اون یه فیلم مستند درباره ی سینما می ساخت. به نظرم رسید اول اون فیلمنامه ای که تو فیلم داشتن می ساختن رو نوشته بعد دیده انقدر ضعیف و تقلیدیه که زده تو مشکل سینما و باند بازی و فلان. نمی دونم شایدم اشتباه می کنم.
پ ن حدس: یه چیزی رو چند ماه پیش حدس زدم، هنوز ثابت نشده، اما ثابتش می کنم. فقط اینو نوشتم که بعد بیام و هم نشونش بدم هم شاید تعریف کنم.