تبليغاتX
سامان نامه
توی یکی از کتابهای درسیمون یه جدولی داشتیم که دائم تو ذهنمه، دلم میخواست بذارمش اینجا. ستون سمت راست عوامل کاهش عمر (البته با قوانین احتمال) و ستون سمت چپ، روزهای احتمالی کاهش عمر در اثر اون عوامل هست؛

مرد بودن، به جای زن بودن              2800 روز معادل 7 سال و 245 روز

بیماری قلبی                                 2100 روز معادل 5 سال و 275 روز

ازدواج                                       2000 روز معادل 5 سال و 175 روز

کشیدن یک پاکت سیگار در روز         1600 روز معادل 4 سال و 140 روز

کار در معدن                               1100 روز معادل 3 سال و 5 روز

سرطان                                      980 روز معدل 2 سال و 250 روز

12 کیلوگرم وزن اضافی                  900 روز معادل 2 سال و170 روز

سکته                                        520 روز معادل 1 سال و 155 روز

کل حوادث                                 435 روز معادل 1 سال و 70 روز

حوادث رانندگی                           200 روز

حوادث شغلی                             74 روز

رانندگی با سرعت بیش از 90         40 روز

کار در بخش رادیولوژی               12 روز

سانحه هوایی                           1 روز

نمیدونم شاید اصلاً؛ زندگی افروختن سیگاری باشد در فاصله ی رخوتناک دو همآغوشی...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 22:39  توسط سامان  | 

"او را دوست میداشتم"

او را دوست میداشتم

I used to love her

ولی باید می کشتمش

But I had to kill her

باید دو متر زیر خاک چالش می کردم

I had to put her six feet under

 هنوز هم میتوانم صدای اعتراضش را بشنوم

And I can still hear her complain

من او را دوست داشتم، اوه، آره

I used to love her, oo, yeah

ولی باید می کشتمش

But I had to kill her

می دانستم که دلم برایش تنگ میشود

I knew i’d miss her

پس باید او را نگه میداشتم

So I had to keep her

او درست در حیاط خلوت من دفن شده است

she’s buried right in my backyard

من او را دوست داشتم، آره

I used to love her, oo, yeah

ولی باید می کشتمش

But I had to kill her

خیلی غرولند میکرد، مرا روانی می کرد

She bitched so much, she drove me nuts

حالا اینطوری راحت ترم، آره

And now i’m happier this way,yeah

او را دوست داشتم

I used to love her

ولی باید می کشتمش

But I had to kill her

باید دو متر زیر خاک چالش می کردم

I had to put her six feet under

هنوز هم میتوانم صدای اعتراضش را بشنوم

And I can still hear her complain

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 0:20  توسط سامان  | 

دلم میخواد یه داستان بنویسم، کلی هم سوژه دارم، اما هنوز حس و تمرکزش رو ندارم. این شعرها رو "اکسل رز" برای گروه "گانز ان روزز" گفته. این تکه های کوتاه رو که از کتاب "باران نوامبر" انتخاب کردم، خودم خیلی دوست دارم. یه شعر کاملش رو هم تو پست بعد میذارم.

 

"Guns n roses"

بخشی از "زندگی بی تفاوت"

در روزی تعطیل، تعطیلی دائمی

On a holiday, a permanent vacation

من با سیگار و ش.ر.ا.ب زنده ام

i’m living on a cigarette with wine

...........

 زندگی بی تفاوتی را می گذرانم

I lead a reckless life

و به نصیحت تو نیازی ندارم

And I don’t need your advice

 من زندگی بی تفاوتی را می گذرانم

I lead a reckless life

و تو میدانی که این تنها عیب من است

And you know it’s my only vice

....................

بخشی از "آقای براون استون"

من حدود ساعت هفت بیدار میشوم

I get up around seven

حدود نُه از رختخواب بیرون می آیم

Get outta bed around nine

نگران چیزی نیستم

And I don’t worry about nothin’ no

چون نگرانی چیزی جز تلف کردن وقت نیست

Cause worryin’s a waste of my time

...............

بخشی از "لوکوموتیو"

من توهمی برای خودم خریدم

I bought me an illusion

و آن را به دیوار نصب کردم

And I put it on the wall

و اجازه دادم که ذهنم را با رویا پر کند

I let it fill my head with dreams

.........

مهربانی گنج است

Kindness is a treasure

چیزی که تو چندان به من نشان نداده ای

And it’s one towards me you’ve seldom shown

........

میدانی که من دوست دارم سر تو را بتراشم

Ya know i’d like to shave your head

و تمام دوستانم میتوانند

And all my friends could

آن را قرمز کنند

Paint it red

زیرا عشق برای من، خیابانی دوطرفه است

Cause love to me’s a two way street

و چیزی که من واقعاً می خواهم آرامش است

And all I really want is peace

........

اگر عشق کور است

If love is blind

به گمانم باید برای خودم عصایی بخرم

I guess i’ll buy myself a cane

عشق واقعاً عجیب است

love’s so strange

 

پ ن عجیباً غریبا: یه جایی تو اواخر کتاب "ثریا در اغما" نوشته ی نویسنده ی مرحوم ِ مورد علاقه ام "اسماعیل فصیح"، جلال به لیلا پشت تلفن میگه؛ «دوسِت دارم.» لیلا میگه؛ «چی؟ صدات نمیاد.» و جلال میگه؛ «هیچی.» و با خودش فکر می کنه؛ «هیچی مسخره تر از این نیست که به یکی بگی "دوسِت دارم" و طرف بگه؛ چی؟ صدات نمیاد.» و عجیباً غریبا که تو این هفته بابت چنین مساله ای کلی شرمنده شدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 23:33  توسط سامان  | 

این پست متن ندارد، فقط یک مشت پ ن بی ربط دارد...

پ ن 1: خیلی طرح کوتاه و بلند دارم ولی انگار به راه انداز احتیاج دارم.

پ ن 2: یه صحنه جالب از یه فیلم کمدی به اسم "سوپر هیرو"؛ قهرمان فیلم رفته وام بگیره. رو میز مدیر بانک یه نوشته هست؛

No job?

No credit?

No problem

بعد تا پسره میاد  حرف بزنه، مدیر نوشته رو با یه کاغذ دیگه عوض می کنه؛

No job?

No credit?

eat shit

پ ن 3: بهش گفتم؛ «تو چقدر باریکی، نشکنی تو باد...» بعد نگاه کردم، اصلاً کون (اِ... ببخشید باسن) نداشت. گفتم؛ «تو رو چی میشینی؟» یه چیزی گفت که قشنگ گذاشت دَرَم، (ببخشید؛ مرا ضایع نمود.) گفت؛ «رو پای دیگران»

پ ن 4: از مصداقهای بارز خریته که یه جا بخونی؛ یه شرکت ژاپنی نرم افزاری داده بیرون که هر جای شهر باشی آدرس و مشخصات نزدیکترین توالت رو بهت میده، بعد با خودت فکر کنی که کاش ما هم چنین برنامه ای بنویسیم.

پ ن 5: برعکس فرهاد که خونده؛ «جمعه حرف تازه ای برام نداشت» این جمعه ی من حرف تازه ای داشت که جبران پنجشنبه ی مزخرفم رو کرد. پنجشنبه ای که یکی دیگه چسبوند به یکی دیگه و خجالتش رو ما کشیدیم. پنجشنبه ای که تو جمعی نشستم که شغل شریفشون شرخری حرفه ای بود.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 19:21  توسط سامان  | 

بعد چند ساعت ولگردی و خرید از دوستام جدا میشم. بهشون نمیگم چرا، فقط میخوام قدم بزنم. یه تیکه از مسیر رو با یه تاکسی نارنجی قراضه میرم. من تنها مسافرشم. راننده یه مرد پنجاه سالست. سی ثانیه بعد راه افتادن میزنه زیر آواز، یکی از آهنگای معین رو میخونه؛ «زنده ام با نفس تو... بی تو من حتی یه لحظه نمی تونم که بمونم...» بلند و راحت میخونه. فک میکنم؛ «ای بابا پس تو این سن هم...»

قدم میزنم،آروم وتنها. با صدای اذان سیگار روشن می کنم. جلوی ورودی ساعی، رنج پایین و بالا کردن از پله ها رو به خاطر دستشویی به جون میخرم. پایین پله های ورودی اصلی یه پسر بچه پنج،شش ساله با عینک گرد میدوه سمتم. یه دستش رو طرف استخر اردکها گرفته. صدام میکنه؛ «عمو» همه ی انرژیم رو تو لبخند و صدام جمع میکنم؛ «جانم؟» جلوش چمباتمه میزنم از گوشه ی چشم مادرش رو که با ده متر فاصله ما رو می پاد میبینم. میگه؛ «اینا رو برام میگیری؟» منظورش اردکهای تو استخر خشکن. کمی طول میکشه تا بهش توضیح بدم که اونجا خونه ی اردکهاست و نباید به زور بیرونشون آورد و تازه حالا وقت خوابشونه. بعد که میبینم ننه بچه داره میاد سمتم پا میشم و میرم طرف دستشوئی.

یه ربع بعد که از پارک میزنم بیرون، صد متر پایین تر دوباره میبینمشون. بچه داره اصرار می کنه که برگردن پیش اردکها و ننه ی فهیم میگه؛ «اون عقابا رو دیدی؟ یهو میان گاز میگیرن میبرنت ها.» قدمهام رو تند میکنم تا دوباره بچه دست به دامن من نشه و تو دلم به ننه ی بچه میگم؛ «.... تو ادبیاتت از الان داری بچه رو به فاک میدی.»

 

پ ن1: همونجوری که لاکپشتها پرواز می کنن، عقابها هم لابد گاز میگیرن.

پ ن2: خدائیش چند درصد ماها از پدر و مادرهامون بابت رفتارهاشون راضی ایم؟ اصلا چند درصد ماها از زندگیمون راضی ایم؟

پ ن 3: وقتی یاد این افتادم واسه خودم کلی تنهایی خندیدم. به یکی گفتم؛ «میدونی کونم از کجا می سوزه؟» بعد یهو یادم افتاد که باید مودب باشم. گفتم؛ «می دانید ماتحت من از چه رو می گدازد؟»

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:57  توسط سامان  |